تبليغاتX
از این به بعد فقط برای پیروزی هستیم
...



درباره‌ي وبلاگ

فقط برای آزادی هستیم از الان به بعد
ارتباط با از طريق:
javadjen2007@yahoo.com
امكانات
زنجيره‌ي اينترنت سبز



mowj.ir جنبش سبز

valen mobarakkkkkkkkkkkk

(!!!!!!!!ba ye roz takhir albate)


نوشته شده توسط mosafer در تاريخ . مربوط به بخش : |

اه ... اه اي خانه ي ويران من
تا ابد جا مانده اي در ياد من

قامتم خم ميشود بر خاك تو

مي زنم بوسه به روي پاك تو

من تو را اباد ميسازم وطن

من برايت ميدهم اين جان و تن

من برايت قصه مي گويم ز ايران كهن

از زنان و مردماني خوش سخن

روزگاري خاك ما آباد بود

از همه نيرنگ ها آزاد بود

روزگاري راستي در دين ما

جشن و شادي و سرور ، آيين ما

هم وطن بيدار شو ، بيدار شو

در تن ايران فروشان خار شو

مشت باش و بكوبش بر دهان

بر دهان خائنان اين زمان

روزگاري را ز ديرين ياد كن

بر فراز قله ها فرياد كن :

من تو را آباد ميسازم وطن

من برايت ميدهم اين جان و تن


نوشته شده توسط mosafer در تاريخ . مربوط به بخش : |

انیشتین می گفت :

" آنچه در مغزتان می گذرد ،جهانتان را می آفریند. "  

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره های علم موفقیت)

احتمالا با الهام از همین حرف انیشتین است که می گوید :"

اگر می خواهید در زندگی و روابط شخصی تان  تغییرات

جزیی به وجود آورید به گرایش ها و رفتارتان توجه کنید؛

اما اگر دلتان می خواهد قدمهای کوانتومی بردارید و

تغییرات اساسی در زندگی تان ایجاد کنید باید نگرشها و

برداشتهایتان را عوض کنید ." 

  او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی ،ملموس تر   می  کند :"

 صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار   اتوبوس شدم .

تقریبا یک سوم اتوبوس پر شده بود. 

 بیشتر  مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم

بود  و 

 در مجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر

برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه هایش سوار

اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد .

 بچه هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر

چیز پرتاب می کردند .

 یکی از بچه ها با صدای بلند گریه می کرد و یکی دیگر

روزنامه را از دست این و آن می کشید و خلاصه اعصاب

همه مان توی اتوبوس خرد شده بود .

 اما پدر آن بچه ها که دقیقا در صندلی جلویی من نشسته بود، 

 اصلا به روی خودش نمی آورد و غرق در افکار خودش بود.

 بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض باز کردم که :

آقای محترم ! بچه هایتان واقعا دارند همه را آزار می دهند .

 شما نمی خواهید جلویشان را بگیرید ؟ مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می افتد 

 کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت : بله ، حق با شماست .

 واقعا متاسفم . راستش ما داریم از بیمارستانی برمی گردیم که همسرم ، مادر همین بچه ها ٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است .

 من واقعا گیجم و نمی دانم باید به این بچه ها چه بگویم .

نمی دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد ."

  استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می پرسد :

صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی بینید؟ چرا این طور است؟

 آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ "

 و خودش ادامه می دهد که:" راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به ان مرد گفتم :

 واقعا مرا ببخشید . نمی دانستم . آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

 اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می تواند تا این اندازه بی ملاحظه باشد

٬اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم ."


نوشته شده توسط mosafer در تاريخ . مربوط به بخش : |


© 2009 - 2010 nowshahrboys2 lll Disigned by Saitak.com lll for Internet Chain Green's User